مسافر
آنچه را که میدانید، زیر پا نگذارید. این تمام عرفان است.
گفتم چرا ؟ گفت اگه برات اتفاقی بی افته شاید اون هم شاید آخرین نفری باشم که مطلع می شم و یا شاید حق داشته باشم که نگرانت بشم و این برای منی که یک لحظه دوریت دیونم میکنه و لحظه ها رو می شمارم تا دوباره ببینمت یه عذاب بی پایانه... من خیره شدم تو چشاش هیچ کلمه ای نداشتم تا بتونم این سکوتی که بین چشمامون حاکم شده بود را بشکونم تا آخر اشک میانجی گری کرد تا این سکوتی که همچون خلع داشت روحم را میبلعید و نابود می کرد شکسته بشه. از دیشبه دارم فک می کنم که آدمی مثل من چطور می تونه برای کسی کمک یا آرامش یا راه حل باشه ولی به جایی نمی رسم.
وقتی برگشتم دنیا هنوز همون رنگی بود و آدما هنوز همون شکلی، شهر هم که دیگه هیچی. ماشین رو داده بودم تعمیر که برگردم دستم معطل نمونه که دیدم حدود 800 و خورده ای خرج داشته تازه موتور و جلوبندی. هنوز نوبت به ظاهرش نرسیده. این سفر هم که 2 تومن خرج داشت. خلاصه فعلا مفلس مفلس تشریف داریم اما امیدوار...
اما امروز با حس اون روزها نمیرم. امروز علی با یک دید جدید اما سردرگم داره میره که ببین اون چیزی که گم کرده بود رو میتونه اونجا نشونی ازش پیدا کنه چون می گن کسایی که اونجا هستند خیلی بزرگ و کریم هستند و کسی رو که واقعا به نیاز اومده باشه دست خالی بر نمیگردونن. امیدوارم که بتونم حلقه مفقود ذهن و قلب خودم رو پیدا کنم و اونها هم عنایت کنن هر کسی منو میشناسه و از من حقی گردنشه حلال کنه. اگر برنگشتم اونایی که اینجا رو می خونن برام از دیگرانی که نمی خونن حلالیت بگیرن. تا 10 روز دیگه
رفتم که ببینمش
ولی وقتم خیلی کم بود ولی اون باور نکرد که زود باید برم ولی گفتم دارم
میرم فردا می بینمت بهت توی صدا و چشاش شعله کشید. اولش خیلی تعجب کردم ولی
بعدش یادم افتاد که خودم اینطور عادتش داده بودم که وقتی می گفتم باید برم
اونقدر غرقش می شدم که یادم میرفت باید برم. من باید برم ،
میدونم که به کسی تعلق ندارم، هیچکس در کنارم احساس نمیکنه که من رو بدست
آورده و من نمیدونم چطور این حس رو منتقل می کنم. ولی وقتی زمان به رابطه
ای می خوره می بینم که چه خوب می فهمن که من آدم موندن نیستم. آدما برام تکراری
نمیشن ولی همیشه اتفاقی می افته و اون اینکه اونها فک می کنن که دیگه مال
اونهاست قلب و جسمم و من بی اختیار پالس جدایی رو در فضای اونها می فرستم و
اونها هم ناخداآگاه می پذیرن که نباید انتظار بودن و موندن داشت. من از اینی که
هستم راضی نیستم مثل همه ولی یه تفاوت داره و اون اینه که در زمان هایی که
می تونستم کاری کنم و می دونستم کار درست چیه انجام ندادم نه اینکه نمی
دونستم و به غفلت کار به اینجا کشید. من نمی تونم
خودمو ببخشم. بخاطر اینهمه ظلمی که به خودم کردم. جنایتهایی که من در حق
روح و جسم خوودم کردم هیچ دشمن خونی نمی تونست بکنه.
شما هم برا من دعا کنید
حس خیلی عجیبیه که یکی خیلی خیلی دوستت داشته باشه که هر لحظه بیتاب دیدنت باشه و ساعت ها و حتی دقایق را بشماره تا تو رو ببینه. من خیلی آرزو داشتم این حس را تجربه کنم و کسی بی پروا و با زیر پا گذاشتن تمام غرورش آنچنان تصدقت بره که انگاه جون می خواد از تن جدا بشه. نمی دونم چطور یا چی شد که این موهبت هم نصیب من شد ولی کسی پیدا شد بدون اینکه نفعی از این عاشقی ببره و یا حتی امید به داشتن من داشته باشه دلباخته منی که نمیدونم چی دوست داشتنی دارم، شد. خیلی احساس حقارت می کنم مقابل این دوست داشتن بی دریغش که حتی به اندازه اون نمی تونم بکسی ابراز علاقه کنم. ولی خیلی خوشحالم که آخر چنین حس زیبا و عجیبی رو بعد از عشق زیبای اولین و پاک و مقدسم که هیچ هیچگاه جایگزینی نداره تجربه کردم. توی این 9 ماه من متوجه شدم که دنیا رو جور دیگه میشه دید. آدم وقتی یکی رو خیلی دوست داره چقدر می تونه از خودگذشتگی بکنه در حالی که نتنها بهش سخت نمی گذره احساس آرامش هم میکنه از این جانفشانی. اون که فکر میکنه من عاشقشم ولی من خودم هنوز نمی دونم اینطور هست یا نه ولی هم اون و هم من می دونیم که اون مجنونم شده و این برای من بار مسئولیت میاره. الان بیشترین چیزی که در این رابطه من رو اذیت می کنه همین بار مسئولیت چنین دوست داشتنیه که نمی دونم آخر باهش چکار کنم ولی حس خیلی دوست داشتن بهش دارم که نمیدونم اسمش اون هست یا نه.
چند وقتیه دنیای جدیدی رو آغاز کردم. پر از ناشناخته و پر از حیرت و... جای خاصی از قصه زندگی هستم. خیلی ترسناک ولی قشنگ چند وقتیه کلاس رقص می رم. تو روحیه ام اثر خوبی داشته و سعی دارم که به جای خوبی برسونمش. کار هم که خدا رو شکر خوب داره پیش میره و هر روز هم بر مشتری های آتلیه داره اضافه میشه. دوست دارم از این به بعد اگر تنبلی بذاره و اتفاقی نیافته روز نوشته هام رو در این دفتر قدیمی یادداشت کنم
صبر تلاش هر کدام در بیگانگی خاصی در خطی کاملا موازی با وجودم در حرکتند تو می دانی که توانی نیست که صبری کند شاید تلاشم به ثمر نشیند. توانم را تنها از تو می خواهم می دانم که نخواهم داشتت خواستنم هرگز جوانه نزد در آرزوی داشتنت خواهم ماند بخواه بخواه که نخواهمت افسوس که دل از خواستن نمی داند انتظار تنها کلام همنشین لحظایم است... 17 اسفند بالاخره این سربازی هم تموم شد.این همه انتظار برای اتمامش ولی دیدیم که پس این در هم چیزی نبود. یک بالاخره دیگه اینکه یه دفت سمت دولت گرفتم که بنظر خودم خوبه. هنوز به حرف اطرافین گوش نکردم چون هنوز کسی رو به اینجا راه ندادم حتی سارا. این عید جز سخت ترین عید ها برا همه بوده از جمله من. فشار کار، فشار جدید اجاره ماهی یک و نیم تومان، فشار غرغر همیشگی مادر و همسر. احساس می کنم و شدیداً هم دارم به این باور میرسم که امسال، سال بسیار متفاوتی در طول عمر کوتاه من خواهد بود. با ساختار شکنی ها، پیروزی های جدید و صد البته شکست های جدید تر. حس تنهاییم هنوز پا برجاست. یکی پیدا شد مدتی باهام بود وقتی فهمید که خریت کردیم و دوتا شدیم تنهایمان گذاشت. راستی خیلی خیلی خیلی ناراحت شدم جشنت اون طوری شد. تازه دیشب از علی دایی شنیدم. جا خوردم. جلوی سارا طبیعی جلوه دادم ولی داشتم از ناراحتی می ترکیدم. نمی دونم دنیای عجیبیه خوشحال میشم اومدی خونه مامان اینها یکسری هم به من بزنی. شماره جدیدیم هم که به همه دادم اگه نداری ذخیره کن شاید گوشید ترکید از دستش راحت تر شدی.(09124044881) میدونی من و تو مال هم نیستیم ولی برای هم با فرسخ ها فاصله زاده شدیم. باش تا باشم. باش تا بودنم را پیدا کنم باش تا باور کنم زندگی چیزی برای دلخوشی دارد. باش... باش.... باش... ولی دارم به این حالت نزدیک می شم. الان در تلاشم یه جای جدید و خوب بگیرم تا آتلیه را به اونجا منتقل کنم ولی متاسفانه بعد از اعلام خبر ازاد شدن یارانه ها قیمت ها یک و نیم تا دو برابر شده از طرفی دلخوشی هم به سارا ندارم. هر وقت هم حرف می زنیم حتما دلخوری توش هست. از طرف دیگه بابا اینا تا جایی که از دستشون بر بیاد رو اعصابم پیاده روی می کنن. کلا امیدوارم همه چی خوب بشه.( آرزو بر جوانان عیب نیست) این سربازی لعنتی هم که تموم نمیشه میشه ولی... خیلی اصلا دارم که نمی گم چون غیر ازتو خودم بیشتر خسته می شم. خوشحالم برات بخاطر این تجربه بسیار ناب و نابود نشدنی. نمی دونم تا کی خدا کنه تا ابد باشه این عشق این بی تابی این رسوایی و سودایی. دلم به این حالت خوشه. خدا کنه خوش بمونه . نذاری کسی یا حرفی دل خوشی من رو ازم بگیره . پس بمون تا ابد عاشقش. از ته دل می گم. من برای خودم گیره می کنم نه از دوری تو یا ماندن در میان هیچکسانی که احساس می کنن همه کسم هستن بلکه از این پر شکسته و قفس باز که سخت افسوس دارد. برام دعا کن به هر خدا و دینی یا بی هر خدا و دینی. فقط برایم دعا کن از آن منبعی که احساس می کنی قادره من منتظرم و چشم براه آسمان برای نزول دعای تو بر روی قلبم دلمان
خوش است كه مي نويسيم و ديگران مي خوانند و عده اي مي
گويند آه چه زيبا و بعضي اشك مي ريزند و بعضي مي خندند.
دلمان خوش است به لذت هاي كوتاه، به دروغ هايي كه از راست
بودن قشنگ ترند، به اينكه كسي برايمان دل بسوزاند، يا كسي
عاشقمان شود، با شاخه گلي دل مي بنديم و با جمله اي دل مي
كنيم. دلمان خوش مي شود به برآوردن خواهشي و چشيدن لذتي.
چرا این مسافر 1387 نمی خواد از اون سال گزایی سفر کنه ولی جوابی قانع کننده پیدا نشد من تنها فهمیدم که مسافر نبودم بلکه جامانده اون سال هستم فقط بخاطر تو که خوب می دونی چرا من سال 1387 تو زندگیم تکرار نمیشه مگر تو بخوای که برام کاری کنی که فکر نکنم تا چند سال آینده به این فکر بی افتی که کسی داره این گوشه می میره چون دنیای دردهای تو من فاصله ای به عمق بی گانگی هامون داره ولی بخاطر تپشی ابدی که از نامت در درون تا همیشه جاری میشه ازت متشکرم تنها زیباترین آرزوهایم را بدرقه راهت می کنم کاش خوب بودی... چته؟ کجایی؟ سخت سرگردون می بینمت... چرا اینقدر گیج بنظر می رسی؟ مگه چی شده... سلام به تعارف می گم خوبم. روزگار داره میچرخه و چرخش بیهودهش داره یقه لحظه های تنهایی منو هم میگیره هیچی نمی خوام بگم من علی سخت دلتنگم معدود دفعاتی که دارم اینجا می نویسم چراش رو نمی دونم ولی انگار همه چیز دست به دست هم داد که من بیام اینجا و دوباره یه چیزی از خودم به جا بذارم. گله از خودم ... از اونهایی که خیلی دوستشون داشتم ولی نفهمیدن... اونهایی که دوستشون داشتم و فهمیدن ولی ندیدنم.... اونهایی که دوستشون نداشتم ولی منو دوست داشتن.... از همه چیز گله دارم. من از بودن، نرفتن، موندن، نپریدن... از همه گله دارم. من از خدا هم گله دارم آخدا خستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ام. چرا این دل ما برا هیچ کی مهم نیست. امیدوارم حالتون مثل هوای محل خدمت ما یخ نزده باشه. بعد مدتهای فراوان احساس کردم که باید این دفترم رو دوباره بنویسم . البته فقط احساس هم نبود خیلی فلسفه های دیگه هم هست که من از اون همه فقط یکیش را می دونم. این دنیای مجازی و این وبلاگ ها برام خیلی غریبه شده بودن و وقتی که بازش کردم انگار نه انگار که روزی روزگاری همنشینم بوده. بگذریم یه دو روزی اومده بودم مرخصی که جمعه باید برگردم و باز هم حداقل یک ماه دیگه به رایانه و اینترنت دسترسی ندارم. اونجا یه چیز تو مایه های آخر دنیاست. امکانات اولیه زندگی هم سخت بدست میاد. ولی میدونم من آدمیزاد وقتی برگردم دوباره یادم بره که چه نعمت هایی دارم و قدرش رو نمی دونم. راستی یک عکس از آخرین وضعیت پسرمان را برایتان می گذاریم تا شما هم مثل ما باورتان نشود که عمر عجب می گذرد. داشتم نگاه می کردم که توی این ماه یعنی اردی بهشت، مثل خیلی از ماه های گذشته از خود رد پایی بر این دفتر خاطره نگارم به جا نگذاشته ام خوب اشکال نداره یعنی حتما اشکال نداره چون طول میکشه تا خوده خودم باشم و از این پوسته که سالهاست مرا سخت می فشارد بیرون بیایم ولی حتما اتفاق می افته
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ،
می خواهم پیاده شوم !
سلام




