تبليغاتX
مسافر

مسافر

بارها و بارها این صفحه که اسمش پست مطلب جدیده را باز کردم که چیزی را که در ذهن و فکرم جاریه بنویسم ولی شاید بسیار دقیقه ها می گذشت و من خیره باز این صفحه شیشه ای خیره بودم.

داشتم نگاه می کردم که توی این ماه یعنی اردی بهشت، مثل خیلی از ماه های گذشته از خود رد پایی بر این دفتر خاطره نگارم به جا نگذاشته ام

خوب اشکال نداره یعنی حتما اشکال نداره چون طول میکشه تا خوده خودم باشم و از این پوسته که سالهاست مرا سخت می فشارد بیرون بیایم ولی حتما اتفاق می افته

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 12:33 توسط مسافر |


بنظرم این کلام از دکتر ارزش دوباره نوشتن را داشت:

 
دنیا را بد ساخته اند
 
 کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
 
 کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
 
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
 
 به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
 
 و این رنج است. زندگی یعنی این ....
دکتر شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388 11:14 توسط مسافر |


غرورم را مي شكني.

و باز من بي تفاوت دوستت مي دارم.

به خاطر همان غرور لعنتي ات!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388 20:33 توسط مسافر |


سال نو بر شما دوستان میمون باد.

پ .ن: انقدر این روزا سرم شلوغ پلوغ بود و هست که خودم هم گیج شدم. ولی درست میشه یعنی امیدوارم که اینطور بشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388 19:45 توسط مسافر |


داشتم به آخرین نوشته ام نگاه می کردم دیدم مال حدودا چهل روز پیشه. یعنی یه چله دیگه از عمرم گذشت من هیچ چیز جدیدی در خودم نه کشف کردم و نه ایجاد.

امروز دومین روز از شروع کار جدیدمه. می تونم بگم که اولین کاری که واقعا بهش علاقه داشتم و دارم و خواهم داشت. توی این چله شاید بزرگترین چیزی که فهمیدم اینکه تا کار خودتو توی این دنیای بی انتها آغاز نکنی تو ادامه را حتما می مونی.

خیلی چیز ها توی این مدت توی زندگیم مرور شد. سختی ها، شکست ها ، تنهایی ها و یک کم هم شادی ها و خوشی ها ولی نمی دونم چرا ما آدم ها همیشه دل شکستگی ها و شکست ها برامون پر رنگتره تا موفقیت ها و شادکامی ها.

من توی این برهه از زمان توان هجرت چه از نظر مرکب و چه از نظر توان روحی و جسمی ندارم ولی هجرت زیبا ترین افقی است که در قاب امید هایم نظاره گرش هستم.

اما اکنون

من بخاطر روی جدید از زندگی پر انرژی و سر حالم. درد ها که هیچوقت کم نمیشه اگر بیشتر نشه ولی هنوزم میشه عاشق شد هنوزم حال من خوبه هنوزم عشق محبوبه.


پی نوشت: راستی کار جدیدم را نگفتم. بنده با اجازه بزرگتر ها یک آتلیه بسیار زیبا و دنج و مجهز راه اندازی کردم که بسیار دوسش دارم


+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387 20:11 توسط مسافر |


شاید خیلی با خودم جنگیدم که دیگه ننویسم ولی نمی شد. ظرفیتم بیشتر از این نبود زیر اینهمه فشار و تحقیر

امروز اینقدر بهم اهانت کردن که منی که بغض را لمس نکرده بودم ناگهان بغضم ترکید. حس پیچیده ای بود.

این جای دنیا که من توش بد تحقیر میشم جایی که برام حرمت داره و با تمام رنجهایش توان مقابله به مثل کردن ندارم

آره منظورم خانواده است. تازه اون هم بعد از چند سالی که از ازدواجم میگذره. من متهم به جنایت انتخاب هستم من بخاطر اینکه همراه زندگیم را خودم انتخاب و معرفی کردم هر روز باید بشنوم. تازه طرف را قبول دارن و با سلایقشون می خوره اینطوری تا برسه که می خواست فرق هم داشته باشه.

خیلی ها به نگاه اُمل به من میگن این حرف ها چیه حرمت کدومه و هزار تا از این حرف ها ولی خوب بعضی وقت ها دل به چیزی ایمان و بعد یقین پیدا می کنه که این قابل تغییر نیست. نه اینکه نمیشه، نه، نمی خوام که بشه

اومدم اینجا بغضم خالی کردم شاید کمی مرحم شد.

اماترسانم  که این آخرین دستاویز هم مرا تنها بگذارد و من در دریایی بی انتها برای ابد غرق شوم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387 12:15 توسط مسافر |


خیلی وقت ها میشه که از نوشت متنفر میشم ولی تا حالا نشده که از خوندن بدم بیاد.

در اوج نفرتم از نوشتن باز هم چشمانم مشتاق تعقیب و گریز خطوطیست که می نگاشته و می نگارد.

+ نوشته شده در شنبه 23 آذر1387 12:37 توسط مسافر |


از چشم های من هیجان را گرفــته اید

این روز ها عجب خودتان را گرفته ایـد

اردیبهشت نیست که اردیجهــنم اسـت

لب های سرختان که دهان را گرفته ایـد

با چــرت و پـرت و فحــش و ببخشـید

از شعر هام لحــن و بیـان را گرفـته اید

بانو جسارت است ببخشـید یک ســـوال

با اخـمـتـان کجـای جهــان را گرفـته ایـد

بانو شما کـه درس نخوانده اید پس کجا

کـی دکتـرای زخـم زبـان را گرفـتـه اید

بـانـو جـواب نـامه نـدادیـد بـس نـبـود

دیـگر چـرا کبـوتـرمـان را گـرفـتـه اید

بـانـو عـجـالتـاً بـرویـم آخـر غــــــزل

نه اینکه وقت نیـست امـان را گرفته اید

+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387 22:43 توسط مسافر |


امروز داشتم فکر می کردم که آیا همه این مرداهایی که به اصطلاح خانوم ها زن دوم می گیرند و به اولی خیانت می کنند همشون خیانت کردن یا دلایل دیگه ای می تونسته داشته باشه. مثلا خود زن اولیه یا...

+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387 15:5 توسط مسافر |


هفته پیش خیلی این آهنگو گوش کردم . نصفیش را به یاد خودم و نصفیش را بیاد تو.
مضامین قشنگی داشت احساس کردم قشنگ داره حرف دل میزنه.

 اونی که مدعی بود عاشقته

  تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

 بی خبر رفت ...

  بی خبر رفت و تو این بی راهه ها

  رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت

 

 آه دلو سوزوندی آه چرا نموندی

 

 منو هر ثانیه و جنون تو

 واسه من همین خیالتم بسه

  بذار جاده ها اشتباه برن ما که دستمون به هم نمیرسه


 

با حریر پیله های کاغذی واسه من جاده رو ابریشم نکن

 من به پروانه شدن نمیرسم

  حرمت فاصله مونو کم نکن


پی نوشت: خیلی دوست دارم تو هم اینو گوش کنی. ممنون میشم ازت


+ نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387 16:31 توسط مسافر |


نمی دونم چرا ما انسان ها وقتی که می فهمیم یا می بینیم کسی ما رو دوست داره یا ابراز علاقه بی دریغ میکنه یا حتی یک ابراز محبت خالصانه که هیچ توقعی نداره. خودمون می گیریم براش کلاس می ذاریم، تحویلش نمی گیرم.
شاید چون فکر می کنیم وظیفشه یا اصلا به علاقه یا محبت اون احتیاجی نداریم. در هر دو صورت این از انسانیت ما آدم ها خیلی دوره که کوچکترین تشکر که برخورد بد نکردن با احساساتش رو انجام ندیم.

خیلی موقع ها بخاطر این رفتارم سخت ناراحت شدم ولی خدا را شکر که زود فهمیدم و جبران مافات کردم. البته اینطور فکر می کنم بر اساس شواهد.

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387 1:58 توسط مسافر |


نه نگرانم و نه خسته.
 نه راه گم کرده ام نه به مقصد رسیده.
نه واقعا شادم و نه واقعا غمگین
ولی خوب می دانم که می ترسم...
از دستم از فکرم از تنهاییم و از همه مهمتر از خوده خودم
نمی دانم چرا فکر می کنم این ترس با آن نگرانی خیلی فرق داره ولی داره.


این ترس به گونه ای نیست که بتوانی با غلبه بر آن سرکوبش کنی. شاید خیلی باید با او دوست شوی تا پاشنه آشیلش را به تو نشان دهد ولی
ولی باید به او نزدیک و دوست شوی و اگر نه اگر بخواهی هی بگریزی او هرگز نقطه ضعفش را به تو نشان نخواهد داد
ولی در کنجی از این دل کورسویی از امید غلبه بر آن ،چشم قلبم را نوازش می دهد.
دعایم کنید.

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387 16:29 توسط مسافر |


بارها و بارها این روز ها را تجربه کردم. خیلی سرد، بی روح و ملال آور . بدتر از همه اینکه می دونم آخرش چیه و این بیشتر خستم می کنه.
بشدت بیزارم از این حالت ها و نمی دونم چرا تمومش نمی کنم این چیزیه که کس دیگه ای توش دخالت نداره و تنها کسی که می تونه تغییرش بده خودمم ولی...
خیلی سخته سر چند راهه ای گیر کنی شاید صداهایی تو رو به سمتی سوق بدن ولی تو یا نمی تونی بشنوی یا دوست نداری بشنوی که دومی اصل درده که من هم گرفتارشم
. خسته ام از اینهمه توهمی که توش گرفتارم، اینهمه خیال بافی های بی خود ، اینهمه رویا پردازی اون هم به امید روزی بهتر.

شاید بهتر  بود که نمی نوشتم شاید ولی باید روزی نوشتن را آغاز کنم شاید راهی شد برای رهایی از اینمه بی راهه رفتن





+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387 17:27 توسط مسافر |


من و تو هر دو خودخواهیم
من تو را می خواهم بخاطر خودم
تو مرا نمی خواهی بخاطر خودت

می بینی هر دو جنایت پیشه ایم
پیشه ای در بازاری از قلب من و تو
و هر دو کالایی داریم اما نه برای هم

ما قورباغه ها خیلی عجیب عاشق می شویم
در گوشه ای از مرداب دل می نشینیم
و آنقدر غور غور می کنیم تا معشوق یا ببیند یا بمیرد

کاش قورباغه نبودم و کاش...
آره. کاشق عاشق نمی شدم
شاید هم عاشق نیستم و به قول شاپرکی غرقم در هوسی

ولی
ولی
ولی تو هیچگاه اجازه ندادی پی به اشتباه و گناهم ببرم
و من از تو و خودم هر دو بیزارم
باز ولی در اوج بیزاری در تب و تابم
برای نفرتم

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387 17:0 توسط مسافر |


من همین روزهای عادی را
دوست دارم
و به همین روزهای عادی
که تو را دوست دارم
دل خوشم
در این عصر فریب
که عاشقان سیبها را می دزدند
من شاعر شعر های نگفته ام می شوم
حالم خوب نیست...
من بدون فلسفه
همه کلام هایم را به هم می بافم
و از ان یک طناب
چه فرق می کند..
یا طناب دار
یا بند رخت
می سازم..
و برای حال بدم
همه اسپرین های بچه را می خورم
اما اثر نمی کند
می بینی من بزرگ شده ام

+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387 0:40 توسط مسافر |


تنها ترین باید بود تا لحظه ها را دید
حوصله نوشتن ندارم
شاید روزی آمد

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387 9:31 توسط مسافر |


شنیده بودم که هر کس افسانه ای دارد و بخاطر آن آمده.

شنیده بودم که انسان های پر نام نشان و چه بی نام نشان ولی بزرگ همه در پی افسانه خود زندگی کردن و در راه رسیدن به آن هم مردن.

شنیده بودم که افسانه ها واقعی نیستند.

اما شنیده بودم که افسانه ها اوج زیبای تفکر یک انسانند.

ولی اکنون

زمین، آسمان، دریا، ستارگان، همه و همه مرا به سوی افسانه من اشاره می کنن و سخت بی تابند از حرکت من

این را هم شنیده بودم که اگر نادیده بگیرم آنها را سخت لحظاتم با ندامت همخانه می شوند

اکنون اندک زمانیست که قدم در راه تحقق افسانه ام برداشته ام

سخت دور از دسترس بنظر می رسد و من سخت بی پناه و ترسان

ولی من یک واقعیت دیگر را به این جهان عرضه خواهم کرد به نام افسانه شخصی من.

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 13:34 توسط مسافر |


چرا اجازه کم اوردن ندارم
چرا باید تاب بیاورم
خسته از اطرافیان هستم و غمگین نیستم
باید جوابگویی مسئولیت هایی باشم که خود بر دوش نگرفتم
بلکه به دوشم گذاشتن و من هم همچون چهارپایی نجیب سالها این مسئولیت را افتان و خیزان به پشت خود کشاندم
حرف از قصه و غم نیست  ، حرف از...
میدانم  که باید مسئول خود و افعال گذشته ام باشم ولی توان من هم حدی داره
اجازه تغییر نمی دهند البته می ترسند از این تغییر
ترس از دست رفتن یا اوج گرفتن

.

.

.

نمی گذارم کسی دلم را غمگین کند
می ایستم و باز کم نمی آورم
من باید اولگوی طفلی باشم که مرا سر مشق قرار داده
البته شاید
شاید او هم باید خود در فشار مسئولیت های ناخاسته خود را بیابد و در مقابل همه شان بایستد
آینده همه چیز را مشخص می کند

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 17:46 توسط مسافر |


نمی دونی که شنیدن از تو چقدر لذت بخشه

چه برسه که تعریف هم کرده باشی

 

 

      شب است٬

                 خواب به چشمانم نمی نشیند ولی

                             خواب را برای دیدن تو دوست دارم

                                                 و صبحی که در شبش رویائت را ندیده باشم

                                                                  از برزخ هم تلخ تر است.

 

به یاد دلتنگی هایت و یا دلگیریهایت که می افتم

در دو گوشه چشمانم قطرات افسوس و دریغ حلقه می زنند.

 

کاش در آن رزوهای دور تلاش رسیدنت ثمر می داد

و اکنون جز حسرت چیز دیگری هم آغوشم بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387 12:45 توسط مسافر |


لحظه دیدار نزدیک است

               باز من دیــــوانه ام٬ مـــســـتــــم.

               باز می لـــــرزد٬ دلـــــم٬ دستـــم.

               باز گویی در جهان دیگری هستم.

 

                           های ! نخراشی به غفلت گونه ام را٬ تیغ !

                           های ! نپریشی صفای زلفکم را٬ دســـت !

                                                      و آبرویم را نریزی٬ دل !

 

                                   - ای نخورده مست -

                                                                                                 لحظه دیدار نزدیکست

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 14:29 توسط مسافر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام بر تو ای دوست من، من ترسان و گریزان به این نقطه از هستی پناه آورده ام تا توان چاره جویی برای بودنم را پیدا کنم. باشد که آسمان این مکان هم ابر گریانی داشته باشد و البته خورشید فروزانی.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

لحظه نگار من
رایگان
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387



پیوندها

شانتال
تا چهل
مشاوره وبلاگی
جامانده
چون نان و نمک
آتش درون
شبای بی ستاره
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin